من گذشتم ز رَه خاطره ها

از کوه و جنگل و دریا و کویر

و رسیدم به همان وادی خاموش که مادر خفتست

و کمی دور تر از آن پدر رنجورم

 

هردو تا دیشب و روز

با گذر از بر این آرامگاه

که درآن

        در حرم حسرت و آه

یک گروه اهل همین دِهه به خواب ابدند

سَرِ پا بنشسته

سوره ی حمد و دعا می خواندند

و حالا

 هردو در جمع خموشان خوابند

 

............

 

کوچه ی خاطره هایم خاکیست

 و در آن حسرت فردا خالیست

و در این کوچه ی  پر شیب و فراز

هر شبی گریه مادر به هوا می کشدم

و پدر با تن رنجور و نحیف

که مرا در سر بالین ندید و جان داد

چشم بر راه من است

حلقه بند گره آه من است

       با نگاهی که ز هر زرّه ی خاک

می رسد تا افلاک

      به نوازش به تولّی

                می کُشدم،می کُشدم.

 

کوچه ی خاطره هایم همه افسوس

کوچه ی خاطره هایم همه دیروز

کوچه ی خاطره هایم پُرِ تنها

......و ندارد فردا.

 

منبع:وبلاگ استاد اعظم خواجه اف (خجسته)

+ نوشته شده توسط سيدعيسي خانكشي زاده در جمعه هجدهم آذر ۱۳۹۰ و ساعت 21:25 |