در این سرای بی کسی کسی به در نمی زند
به دشت پر ملال ما پرنده پر نمی زند



یکی زشب گرفتگان چراغ بر نمی کند
کسی به کوچه سار شب در سحر نمی زند



نشسته ام در انتظار این غبار بی سوار
دریغ کز شبی چنین سپیده سر نمی زند


دل خراب من دگر خراب تر نمی شود
که خنجر غمت از این خراب تر نمی زند



گذر گهی است پر ستم که اندرو به غیر غم
یکی صلای آشنا به رهگذر نمی زند


چه چشم پاسخ است از این دریچه های بسته ات
برو که هیچ کس ندا به گوش کر نمی زند



نه سایه دارم و نه بر بیفکنندم و سزاست
اگر نه بر درخت تر کسی تبر نمی زند .

+ نوشته شده توسط سيدعيسي خانكشي زاده در پنجشنبه سیزدهم مرداد ۱۳۹۰ و ساعت 8:16 |
سلام سلامي به گرمي عشق تقدیم به شما
سلامي به گرمي قلب هایی که می طپند به یاد نامت

سلامي به طراوت غنچه هایی که شکوفا شدند از لبخندت
سلامي به شوق چشمانی که میگریند در فراقت
سلامي به حس کسانی که از اشناییت مست شدند

سلامت اتش است
چون خورشید سوزان
نگاهت حرارت بی شمارافتاب
ببین نپرس از روزگارم
که من سوخته ام درانتظار
گاه نگاهی سلامي یا کلامی
انهم باشد به گرمي افتاب ...

+ نوشته شده توسط سيدعيسي خانكشي زاده در سه شنبه یازدهم مرداد ۱۳۹۰ و ساعت 11:19 |

چه روزها گذشته است

که عقل در قفس نبود

و در گلو نفس نبود

مرا به جز نبودن و ندیدن خودم هوس نبود

برای پلک نحس دیده ام

به خرمنی غبار خس نبود.

 

 

چه روزها،چه روزها،

به روی مو دویده ام،

به قله های بو رسیده ام،

ز دست ابرها گرفته ام

و دامن پر از سراب سایه را کشیده ام

که در کنار کاروان راهیان طنین ناله ی جرس نبود.

 

 

چه روزها، چه روزها،

که له شدم به زیر بار زندگی

به پای خود شتافتم به سوی دار زندگی

ز خود برون شدم چو دود

من از فشار زندگی،

و لاابال و بی پناه مثل من مگس نبود.

 

 

چه روزها، چه روزها،

ندیده بوده ام نبودِ بوده را،

در  ز لطف و مهربانی و صفا گشوده را،

نگاه گرم غصه های سینه ام زدوده را

نسیم گردِ غم ز صورتم ربوده را

و یافتم

         که آن همه دعا عبث نبود!

 

شعر از:آقای اعظم خواجه اف(خجسته)

+ نوشته شده توسط سيدعيسي خانكشي زاده در یکشنبه نهم مرداد ۱۳۹۰ و ساعت 8:33 |