چه روزها گذشته است
که عقل در قفس نبود
و در گلو نفس نبود
مرا به جز نبودن و ندیدن خودم هوس نبود
برای پلک نحس دیده ام
به خرمنی غبار خس نبود.
چه روزها،چه روزها،
به روی مو دویده ام،
به قله های بو رسیده ام،
ز دست ابرها گرفته ام
و دامن پر از سراب سایه را کشیده ام
که در کنار کاروان راهیان طنین ناله ی جرس نبود.
چه روزها، چه روزها،
که له شدم به زیر بار زندگی
به پای خود شتافتم به سوی دار زندگی
ز خود برون شدم چو دود
من از فشار زندگی،
و لاابال و بی پناه مثل من مگس نبود.
چه روزها، چه روزها،
ندیده بوده ام نبودِ بوده را،
در ز لطف و مهربانی و صفا گشوده را،
نگاه گرم غصه های سینه ام زدوده را
نسیم گردِ غم ز صورتم ربوده را
و یافتم
که آن همه دعا عبث نبود!
شعر از:آقای اعظم خواجه اف(خجسته)
+ نوشته شده توسط سيدعيسي خانكشي زاده در یکشنبه نهم مرداد ۱۳۹۰ و ساعت
8:33 |
